تبليغاتX
بيـمه ـ نامه - به یاد شادروان محمدرضا سلامی
با "بیمه - نامه" با بیمه نامه های خود بیشتر آشنا میشوید.

     

           انگار همین دیروز بود ، سال 1374 که با بیمه آسیا آشنا شدم . از همان ابتدا به اکثر ساختمانها و ادارات بیمه آسیا رفت و آمد داشتم .شعبه انقلاب ،  اداره اشخاص ، ادارات خسارت تهران و ادارات مرکزی، خلاصه ... به همه سوراخ سمبه های ادارات مختلف ، به خاطر شغلی که داشتم ( تحصیلدار ، منشی ، مسئول صدور ، بازاریاب ، مشاور صدور(!) مشاور خسارت(!) مدیر داخلی(!) مدیر اجرایی(!) و...) سرک می کشیدم . اما همین چند ماه پیش بود که با او آشنا شدم.

      به خاطر تصمیمات جدیدی که گرفته بودم ، می بایست با او ملاقات می کردم . خوب نمی شناختمش. فقط گاهی در بعضی سمینارها و جلسات بزرگ بیمه آسیا چهره اش برایم آشنا شده بود – سالن اجتماعات دانشکده اقتصاد ، تالار دشت بهشت و ... – با  آن قد بلند و ظاهر همیشه مرتب ، چشمان نافذ که می گفتی انگار اصلاً پوست و جبه ات را نمی بیند و دارد درونت را تماشا می کند و اطمینانی که در رفتارش نمود داشت. نامش را نیز گاهی اوقات در زیر بعضی اطلاعیه ها و نامه ها خوانده بودم . اما اولین و آخرین ملاقات من با او همین یکی دو ماه پیش بود .

    ساختمان قدس طبقه هفتم ، هر چند ملاقات آن روز ما با هم ، کوتاه بود ، اما در من یک امیدواری خاصی شکوفا کرد، امیدواری و نوید به اینکه با کسی آشنا شده ام که انگاری دیوارهای سرد و بی روح « روتین زدگی » محیط کار او را خشک و بی روح نکرده و گوئی اصلا" خود را اسیر این دیو نمیداند. همیشه به کارها و مسئولیت های کاریش با دید تازه و بکری نگاه میکند .او را دیدم که نگاهش همواره در پی یک کشف و شکار تازه است و در عین حال خود کشف نشده باقی مانده است. اگر بخواهم ادبی تر گفته باشم باید بگویم : او مثال آن بوته گل سرخ که در جائی بکر و کشف نشده بی توجه به اطراف و اطرافیان دائما" گلهای زیبائی را به تماشا می گذارد و بعد از چند صباحی که مورد بی توجهی دیگران قرار گرفت بی هیچ افسوسی گلهایش را به پای خود پرپر میکند، با این اطمینان که تا همیشه میتواند گلهائی زیبا بیافریند و به امید روزی که کشف شود سربلند ایستاده است، بود.

     ... اما افسوس ، افسوس که آن شب دست خودخواه و خوش سلیقه تقدیر تصمیم به بردن او گرفته بود . بردن او به جایگاهی ابدی در خور شأن او ، در جوار دوست که عاشق او بود بی گمان ، آنجا که همه خوبان عند ربهم یرزقونند. و آن، چه تقدیر شوم و نا میمونی بود برای ما که مانده ایم.

     صبح دوم بهمن ماه بود، برای کاری به ساختمان مرکزی بیمه آسیا رفته بودم . روی تابلو اعلانات چشمم به اعلامیه ای افتاد که مرا مثل مسخ شده ای بی حرکت کرد، عکس او روی اعلامیه بود ،در حالی که احساس می کردم همه چیز جز تصویر او به دور سرم می چرخند دستم را برای یافتن یک تکیه گاه روانه کردم و نفهمیدم به چه چیزی تکیه کردم و با ناباوری عبارت زیر عکس او را خواندم :  « شادروان حاج محمدرضا سلامی » .

    آری او رفت ، و با تمام آنچه بود، ایده ها و خلاقیتهائی را برد که همین امروز نیز برای بکار بردنشان، پتانسیل و بستر مناسبی نیاز است که هست ،اما نیست ! او رفت ، و من بیاد می آورم که در همان ملاقات کمتر از 1 ساعته خود با او خود را در برابر رودی خروشان و پر بار می دیدم که پشت سدی از بی توجهی و کم لطفی می خروشید و پشت سر خود دشت پهناور و خشکی می دیدم که با تمام استعداد و گنجایشهایش آبی برای سیراب شدن و بار دادن نداشت. 

 

      روحش شاد و یادش گرامی باد.

                                                                                                 سعید نادری ۰۶/۱۱/۸۵

+ كاري از    : گروه بیمنا سردبیر : سعید نادری  |